تحت بازسازي
مي خواهم دوباره شروع كنم به نوشتن
گاهي ميشود فقط يك كلمه با كسي حرف زد و خالي شد
مي شود فقط گفت: سلام. و راحت شد خالي شد...
ولي.....
تنها راه نوشتن است و...نوشتن و.... نوشتن....
تا هر كس بخواند و برود...
چون آدمها از دور دوست داشتني ترند.....
+
نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 14:46 توسط سعيد عارفي مهر
|
آنكس كه بدي كرد و بدي نديد كدام است؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 21:11 توسط سعيد عارفي مهر
|
چرا هر دم زنیدم سنگ
خموشی هم مگر جرم است
رها سازید روحم را
چه می خواهید از جانم
چرا دست از سر من بر نمی دارید
من اینجا با شما
تنهاتر از تنهایی خویشم
+
نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 2:47 توسط سعيد عارفي مهر
|
کاش قدر یک سر سوزن امیدی داشتم
یا برای دلخوشی فکر جدیدی داشتم
روزگار کودکی هرگز فراموشم نشد
از همان آغاز قلب ناامیدی داشتم
وقت بیداری فقط زنجیر بود و قفل بود
خواب می دیدم که در دستم کلیدی داشتم
راه بی پایان و من در حسرت یک همسفر
خوب می دانم خیالات بعیدی داشتم
با کسی یکرنگ و یکرو، ساده و بی ادعا
آرزوی صحبت و گفت و شنیدی داشتم
روزها دنبال هم طی شد پر از اندوه و درد
کاش من هم چون شما شادی و عیدی داشتم
گرچه لبریزم من از یأسی که می سوزاندم
کاش می شد تا برای تو نویدی داشتم
+
نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 1:29 توسط سعيد عارفي مهر
|
ما تنها آفريده نشديم
كه تنهايي در سرشت ما نبود...
در سرنوشت ما بود!
در سرنوشت ما بود
.
+
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 22:17 توسط سعيد عارفي مهر
|
چرنديات
هياهو
حرفهاي مسخره
من بچه نيستم
به چه دلخوش كنم؟!
تاب؟!
سرسره؟!
يا خوردن كباب؟!
صبحانهي پر از عسل و تخممرغ و كره؟!
يا عشقهاي لوس؟!
پر از دروغ و هزار رابطهي مبهم و نكره!
پتيارگان همه در پشت يك نقاب
بازيگران نقش بانوي باكره!
يا قلبهاي سنگ شده؟!
جرم و جنايت و قتل
صدها، هزارها فقره
دنيا پر از مسلسل و خمپاره و مواد منفجره
يا وعدهي بهشت؟!
يا رحمت خدا؟!-پنهان نشسته در ملكوت!-
يا خلق عجيب آدم و راز تولد حشره؟!
ما ماندهايم و هزاران گره، گره
پروازها همه در پشت پنجره
فريادها همه در عمق حنجره
لبخندها همه در قعر خاطره
همچون «سيزيف»*
گرفتار رنجهاي بيثمره
يك شيشه قرص
خواب عميق
كار...يكسره...!
*خدايان سيزيف را محكوم كرده بودند كه پيوسته تختي سنگي را به بالاي كوه ببرد و بعد سنگ از بالاي كوه به پايين ميغلتيد؛ زيرا خدايان به درستي دريافته بودند كه هيچ كاري رنجآورتر از انجام كاري بيهوده و بيهدف نيست...(افسانه سيزيف،آلبركامو)
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 1:19 توسط سعيد عارفي مهر
|
گفتي دل و... ياد مستراح افتادم
در قافيه اش به اشتباه افتادم
گفتي دل و... اَه... به هم زدي حالم را
گفتم كه به ياد مستراح افتادم!
گفتي دل و... آخر دل خوش سيري چند
از چاله درآمدم به چاه افتادم
گفتي دل و... روز خوش فراموشم شد
در وادي حسرت و گناه افتادم
گفتي دل و... از ترس به خود لرزيدم
ياد غم و درد و اشك و آه افتادم
گفتي دل و... بس كن، خفه شو، ساكت شو
...
+
نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 3:22 توسط سعيد عارفي مهر
|
شايد خدا ما را سبكسر آفريده
در صورتي نو، باز هم خر آفريده
اين را خودش گفته كه آدمها «جهول»اند
يعني كه يك حيوان بدتر آفريده
در روز اول هم ملايك خوب گفتند:
«او آدمي بد طينت و شر آفريده»
هر كس به فكري دلخوش است اما چه حاصل
مـا را خـدا، هـم كـور هـم كر آفريده
از مـعـرفت دوريم، شـوخـي هم نداريم
عـقلي نـداريم او فـقـط سـر آفـريده
گـيرم كـه عشقي آتشين هم خلق كرده
مـا را ولي از هـيـزم تـر آفـريـده
گفتي كه بيش از حد نگاه تو سياه است
گفتم ببين:« انگار عنتر آفريده »
+
نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 18:31 توسط سعيد عارفي مهر
|